روزمره ها …

– نمی دانم چرا بیشتر مردم سیاه و سفید به قضایا نگاه می کنند … چرا بیشتر مردم در قضاوتهایشان عجله میکنند و عدالت ندارند … دیگر دارم از دست همه خسته میشوم …

– دیگر مطمئن هستم ایراد از خودم است ! جانگو آزاد» unchained Jango » را هم دیدم ..نمیتوانم تصور کنم چرا باید اسکار بهترین فیلمنامه را ببرد … اینقدر مزخرف …

– از وقتی فیس بوک بازی را کنار گذاشته ام ، مغزم باز شده … خیلی راحت ترم .

– دلم یه سیگار برگ کوبایی  میخواهد و یک آرامش عصرانه و دریایی …

–  ما ایرانی ها هر کدام دیکتاتور کوچکی هستیم … همیشه حق به جانب هستیم … تاب شنیدن صدای مخالف را نداریم … دوست داریم مخالفان ما خفه شوند .. همین وبلاگ به من این درس را داد … بیشتر کامنتها مرا وادار به سکوت میکنند. به محض اینکه مطلبی به مذاق کسی خوش نمیاید ، به بدترین وجهی برخورد می کند …

«گذشته» ای که به سینمای ایران نمیچسبد …

کیست که کارهای اصغر فرهادی را دوست نداشته باشد ؟ le-passe-past-poster

جمعه فیلم «گذشته » را تماشا کردم  و فارغ از علاقه ام به سینمای فرهادی باید بگویم که کمی دلسرد شدم . فیلم به گونه اغراق آمیزی از سینمای فرانسه الهام گرفته بود ، صحنه های طولانی بازی و گفتگوهای  کوتاه و خلاصه .
بازی علی مصفا هیچ چیزی به این فیلم اضافه نکرده  و شخصیتش پرداخت درست و حسابی ندارد ، اصلا معلوم نیست چرا این کاراکتر باید ایرانی باشد ، هیچ جریانی در این فیلم «ایرانی بودن» کاراکتر  را جذاب نمی کند، انتظار حداقلی این بود که تفاوت فرهنگی کاراکترهای اصلی فیلم باعث اتفاقات و تفکر درباره موضوعاتی شود که معمولا نگاه نکته سنج و دقیق فرهادی به آنها می پردازند. حال اینکه  بیشتر به نظر میرسد که فرهادی برای چسباندن فیلمش به سینمای ایران یکی دو بازیگر ایرانی را هم قاطی فیلمش کرده است .

مشکل دیگر من با «گذشته» ، داستان کم طراوت آن است که اصلا به پای فیلمهای قبلی بخصوص «درباره الی » و » جدایی» نمی رسد .
در قسمتهایی از فیلم داشتم امیدوار می شدم که با یک چرخش جالب مواجه شویم اما داستان به اندازه کافی کشش نداشت و فیلم با روندی کند سرانجام به پایان رسید. فیلمهای قبلی فرهادی مرا تا چند روز تحت تاثیر قرار می دادند ، اینبار هم در آرزوی همان تاثیرعمیق بودم اما چنین نشد .

برخورد نژادپرستانه هموطن سابق آذری !

یکی دو روز قبل اتفاقی افتاد که به شدت موجب ناراحتی ام شد . قبل از اینکه اصلا بخواهم در مورد این اتفاق صحبت کنم ،لازم میدانم  نظرم را در خصوص جدایی آذربایجان یا هر کدام از استانهای جدایی طلب دیگر بیان کنم :
بعنوان یک ایرانی فارسی زبان ، یا بقولی «فارس» ، من شخصا حق جدایی را برای تمامی اقوام ایرانی محفوظ میدانم و فکر میکنم که همه استانهای ایران این حق را دارند تا از طریق رفراندوم جزیی از ایران بمانند یا مستقل شوند . با اینکه در درونم و شخصا مطمئن هستم تجزیه ایران جز فلاکت و بدبختی و جنگ ارمغان دیگری نخوهد داشت .

چندی قبل شرکت ما یه هموطن آذری ( اهل تبریز) را استخدام کرد ، اسمش رضا است و بسیار پسر با استعداد و تحصیل کرده ای است . روز اولی که آمد و به ما معرفی شد ، به محض شنیدن اسم کوچک من ، پرسید که آیا من ایرانی هستم ، و به محض اینکه من جواب مثبت دادم ، به فارسی با ن صحبت کرد و عینا گفت از اینکه با یک هموطن همکار شده خیلی خوشحال است . از اینکه مرا هموطن خودش نامید ، خوشحال شدم … حقیقتا با اینهمه بحث جدایی طلبی ، من انتظار نداشتم که نظر مثبتی به ایران داشته باشد.

چند ماهی گذشت و در این مدت رابطه ما بسیار گرم و صمیمانه بود . یک بار یکی از همکاران کانادایی ما را «پرشین » نامید ، رضا خیلی بر افروخت و گفت : اصلا چیزی به اسم پرشین وجود ندارد ، این یعنی ایتالیایی ها را رومن بنامیم ، همکار کانادایی فورا جواب داد : بله ، چه اشکال دارد ؟ همه میدانند که ایتالیاییها از نژاد «رومن» هستند . چیزی که برای من جای تعجب داشت این بود که رضا این حق را برای خودش قائل بود که مدام به «تورکیش» بودن خودش تاکید کند ، اما از از اینکه کسی خودش را «فارس» یا » پارس» یا » «پرشین» بنامد ،  نفرت داشت . با این حال من چیزی نگفتم ، چون حساسیتی روی فارس بودن ندارم و همه جا خودم را ایرانی مینامم . حقیقتش از کجا معلوم که من فارس و رضا ترک باشد ؟ از نظر من اینها فقط زبان مادری هستند و ما نژاد ایرانی هستیم ( نظر شخصی من – نو آفنس !)

بگذریم … چند روز پیش و موقع صرف ناهار چند همکار غیر ایرانی به ما پیوستند و طبق معمول سئوال به ملیت و زبان رسید   و رضا تاکید کرد که تورک زبان و آذری است . همکاران که تعجب کرده بودند از من پرسیدند مگه تو هم آذری هستی ما فکر میکردیم تو ایرانی هستی … من گفتم ، نه من تورکی بلد نیستم و ایرانی هستم . یکی از همکاران ول کن قضیه نبود ! دوباره پرسید پس شما مال یک کشور نیستید .. رضا سری تکان داد که هیچ مفهومی نداشت ، من نمیدانستم چه بگویم … آخر گفتم چرا ما از یک کشور هستیم ولی از دو منطقه متقاوت و توضیح دادم که مشابه کانادا و کبک که قسمت کبکی علاقه مند به جدایی است . سعی کردم زیاد رضا را ایرانی نشان ندهم … اما در باطن کمی ناراحت بودم .. احساس می کردم که حرکتش توهین آمیز بود … بعد یکی از همکاران بحث تابعیت کانادایی را پیش کشید و پرسید آیا در ایران اجازه تابعیت دوگانه میدهند یا نه که من جواب دادم «بله» اما رضا ناگهان گفت : «ولی در آذربایجان نمیتوان تابعیت دو گانه داشت !» … دوباره همکارانم گیج شدند .. گفتند مگر تو ایرانی نیستی ؟ چطوریه ؟ من دیگر عصبی شده بودم … نه اینکه من مخالفتی با آذری بودن او داشته باشم ، اما این دیگر دروغ بود .. آذربایجان که هنوز قانونا جدا نشده و هنوز جزیی از ایران است … ناراحتی من بیشتر از این بود که یک جوری رفتار میکرد انگار از ایرانی بودن فراری است .. یا ایرانی بودن سیفلیس و جذام است … این موضوع به نظر من خیلی نژادپرستانه بود .

ناراحت شدم … میز را ترک کردم … چند ساعت گذشت و رضا آمد تا قدمی با هم بزنیم ، در طول راه به او گفتم که من اصراری بر ایرانی معرفی کردن او ندارم و اگر دوست ندارد ، از این ببعد بگوییم که اصلا اهل کشور آذربایجان است و ما هموطن نیستیم . سری تکان داد و گفت : مهم نیست . باز هم من نفهمیدم چیکار کنم !
بعد نطق مزخرفی درباره تورک بودن » بابک خرمدین » کرد و اینکه یک «ایرانی» بابک خرمدین را «لو» داده !!! انگار نه انگار که بابک خرمدین پیرو مذهب مزدک بوده و در راه آزادی ایران مبارزه میکرده ! در اینباره بحث نکردم …

حدود یک دهه است که در کانادا زندگی میکنم ، کشوری که مهد مهاجرت و پذبرای ملل از چهارگوشه دنیاست ، روزی که پا در این کشور میگذاشتم ، هیچوقت فکر نمیکردم نژادپرستانه ترین برخورد را از یک هم وطنم  ببینم …

از سیاوش کسرایی … هوای آفتاب …

سیاوش کسرایی در سالهای دوری از وطن و اقامت در شوروی …. کمونیست وطن پرستی که در سرما و غربت شوروی ، دلتنگ وطن بوده .. siavash.kasraii
برای مهاجران ایرانی این شعر بیشتر معنا پیدا میکند ، یادم میاید یکروز که از خانه کار میکردم ، در سکوت و دلگرفته گی یک روز سرد ، این شعر را زمزمه کردم ..
من شخصا طرفدار هیچ ایدئولوژی خاصی نیستم ، اما این مرد- سیاوش کسرایی- هر که بوده ( توده ای یا هر چه ) ، من از اشعارش لذت میبرم . امیدوارم روحش قرین رحمت باشد .

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می ‌کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌ها
دلم هوای آفتاب می کند

خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت، به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می ‌کند

نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ‌ها و کوچه‌ ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌ کند

چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی ‌دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می ‌کند
نشسته ‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه ‌ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این شکسته خواب می کند

اگر چه بر دریچه ‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال می ‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می ‌کند

روزی که حسین زرگران گریه کرد …

هیچوقت روزی که حسین زرگران گریه را فراموش نمیکنم . کلاس پنجم دبستان بودم .

حسین زرگران بسیار خوش سیما و قد بلند بود ، شیک پوش و به قولی بچه پولدار محسوب میشد ، در آن مدرسه ابی که در فقیرترین منطقه کرج قرار داشت . درسخوان نبود ، فوتبالش عالی بود و از همه جالبتر شخصیت یاغی اش بود . زرگران هیچوقت کم نمیاورد ، از هیچ معملی طلب بخشش نمیکرد و با اینکه زیاد از معلمها و ناظمها کتک میخورد ، هیچوقت  گریه نمی کرد.

زرگران شخصیت کاریزماتیکی داشت و الحق که بچه شری هم بود . بعد از مدتی زرگران تبدیل به «بت» بچه ها شده بود ، کاپیتان تیم فوتبال ما بود ، تیم ما اول شد و یادمه چقدر زرگران و فرامرز قنبری عالی بازی می کردند .

محبوبیت روز افزون زرگران به مذاق معاون مدرسه و معلمها خوش نیامد ؛ تا اینکه یک روز معلم نداشتیم و کلاس را روی سر خود گذاشته بودیم . ناگهان ناظم در را باز کرد و داخل شد … و بعد از اینکه با داد و بیداد کلاس را ساکت کرد خط کش بزرگی برداشت و زرگران را صدا کرد .

همه ساکت شدیم … ناظم از زرگران خواست که مچ بندهایش ( را که همیشه به دست داشت) در بیاورد . خط کش کلفت و بسیار بزرگی بود .
کتک زدن شروع شد ، بصورت تبری بر دستان زرگران ، و ما میدانستیم او گریه نخواهد کرد … هر ضربه ای که به دستان او میخورد ، چون خنجری بر جان کلاس بود ، همه ناراحت بودند .. نفسها حبس بود .. بیش از 30 ضربه و ناظم ول کن نبود ؛ میخواست این بت را بشکند .. 40 ضربه ، دستان زرگران دیگر طاقت نداشت .. نمیتوانست دستانش را بالا بیاورد … اما گریه نمیکرد … معلم حالا با مشت و لگد به جانش افتاده بود … از او میخواست که دستش را بالا بگیرد … سرانجام زرگران فریاد کشید : آقا……………..

ناظم خنده عصبی کرد : آقا .. چی ؟ … دستات و بگیر بالا … بچه طاغوتی … بچه سوسول … آقا چی ؟…

زرگران دوباره فریاد کشید …. و اینبار با گریه گفت : آقا …. نمیتونم ….

من گریه ام گرفته بود ، و بقیه بچه ها همینطور … سرانجام زرگران خرد شده به نیمکتش برگشت و سرش را روی میز گذاشت و گریست… دستهایش را زیربغلش گذاشته بود و میفشرد …

حسین زرگران از مدرسه ما رفت ، همان یکسال ما همکلاسی بودیم ولی او برای همیشه » بت» کلاس باقی ماند . من دیگر او را ندیدم ولی امیدوارم سالم و سرحال باشد .

حالا که خودم بچه ای تقریبا به سن و سال آن زمان دارم … میفهمم که چقدر ایران کشور عقب مانده ای بوده … کشوری که در مدرسه اش بچه مردم را تا حد مرگ کتک میزنند …

آهنگ هتل کالیفرنیا واقعا چه میگوید …


هتل کالیفرنیای ایگلز بارها بعنوان بهترین آهنگ قرن شناخته شده ، چند روزی بود کنجکاو بودم که بعد از صدها بار شنیدن ، به معنای واقعی این آهنگ پی ببرم . جستجوی من در وبلاگهای فارسی نتیجه نداشت ، تمامی آنها ترجمه تحت اللفظی از متن ترانه بودند و مطلقا اشاره کامل به پیام این ترانه نبود .
بعد از کمی جستجو در وب سایتهای انگلیسی زبان توانستم خط اصلی این ترانه پر رمز و راز را درک کنم .
هتل کالیفرنیا در واقع اشاره میکند به زندگی و دنیای مجلل و مادی غرب ، دنیایی که با  زرق و برقش تو را جذب میکند ، اما ماوای انسان نیست ،واقعیت نیست ، دنیایی است که انسانها را تبدیل به موجودات بی خاصیتی میکند که معتاد به آن زندگی سطحی میشوند و راه گریزی از آن ندارند .
وقتی در هتل درخواست شراب میکنی ، در واقع درخواست چیزی است که خودت دوست داری ، نه آن چیزی که دنیای مادی ( همان هتل مجلل) به تو القاء میکند . اما در پاسخت میگویند که از 1969 به بعد دیگر شراب نمی دهیم.
و در قسمتی از آهنگ ، متوجه آنهمه زرق و برق دروغین می شوی و به سمت در فرار میکنی تا از این دنیای پوشالی بگریزی ، اما به تو میگویند ، تو هر وقت بخواهی می توانی از هتل» چک اوت » کنی ، اما نمیتوانی اینجا را ترک کنی…
و این  در واقع یاد آور همین موضوع است که انسان در دام زندگی پوشالی افتاده، و را ه گریزی ندارد …شعر در قسمتهای مختلف به اعتیاد اشاره می کند که البته منظور بیشتر به سمت اعتیاد به زندگی ماشینی است تا مواد مخدر . هر چند برخی تحلیل ها هیپی گری دهه هفتاد را هم منبع الهام این آهنگ قرار داده اند.

خواستم قسمتهایی را ترجمه کنم و در این پست بگذارم ، اما خواندنشان به انگلیسی خیلی بهتر است . اینهم لینکش :
http://www.songfacts.com/detail.php?id=1121

از شاعر محبوب خودم … ساوش کسرایی

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان
چه ها که با من این شکسته خواب می کند