باتلاق

امان از تنبلی !

خیابان بالایی منزل ما را برای احداث یک خیابان کنده اند و تلی از گل و لای درست شده . من همیشه بدون اعتناء به گل و لای از آنجا رد می شوم ، چون در واقع یخ زده است و گلی نمی شوم.
این چند روز هوا گرم تر شده و معمولا درجه حرارت بالای صفره … یکی دو روز پیش با علم به اینکه هوا نه درجه بالای صفر بود ، می دانستم که باید از کوچه پائینی بروم اما تنبلی امانم نداد و خودم را گول زدم که حالا شاید هنوز به آن شدت گل ها نرم نشده باشند …
خلاصه اول صبحی ..از همون کوچه بالایی رفتم و وارد گل و لای شدم . جالب این بود که همانطور که در گل فرو می رفتم اصلا به فکر برگشت نبودم … تا اینکه رسما تا مچ پاهام  گل خالص شد … با هزار زحمت و تقلا  از باتلاق بیرون آمدم … مدام به خودم فحش می دادم …   بعد متوجه شدم با این کفشها نمی تونم برم توی مترو … مردم خاکی میشن…. همه جا کثیف میشه .. ..
وقت هم نداشتم … همانطور که پیاده به سمت ایستگاه میرفتم … پاهام رو محکم می کوبیدم به زمین … اما انگار نه انگار … تا اینکه یه چاله پر از آب پیدا کردم و رفتم توش … شروع کردم به سابیدن کفشها … دستکش هام گل خالص شد..
دوباره راه افتادم … یه چاله دیگه … وایستادم تا اون لنگه ی دیگه رو یه صفایی بدم !!  یهو متوجه شدم یه چینی پشت سرم میاد و داره از تعجب شاخ در میاره !!! بهش گفتم : مثل اینکه من هفته خوبی رو شروع نکردم !
همینجور هاج و واج منو نگاه کرد و با تعجب رد شد و رفت …
یکی دو روزی مثل بچه آدم از کوچه پایینی رفتم … امروز هوا دوباره چند درجه زیر صفر بود … زدم از کوچه بالایی … فکر می کنید چه صحنه ایی دیدم ؟ در محل عبور همیشگی برای عبور عابران تخته های چوبی گذاشته بودند.. خدا عمرشان دهاد !!! احتمالا یکی از کارگران تقلای سخت من را دیده و وجدانش تکان خورده !

يك پاسخ برايش بگذاريد