نقشه گنج !

من به شدت خیال پرداز هستم ، ازهمان بچگی هم خیال پرداز بودم ، خیلی از اوقات مدت های مدیدی در افکار و خیالات خودم غرق می شوم و بقول یکی از دوستان برای خودم فیلم پخش می کنم !! البته خیال پردازی همیشه هم لذت بخش نیست ، چون بسته به شرایط روحی فیلمهای غمناک یا اعصاب خوردکن هم امکان پخش می یابند !!

در بچگی بطور مداوم تحت تاثیر شخصیت های کتاب های قصه یا فیلم ها بودم. بیشترین تاثیر را به ترتیب از شخصیت های زیر گرفتم :
1- سامسون  در فیلم ” سامسون و دلیله”
2- زورو ( نسخه سیاه و سفید والت دیسنی)
3- تن تن
4- پله ( بعد از خواندن کتاب بسیار زیبای زندگی اش)
5- تام سایر
 
شخصیت “تام سایر” مرا دیوانه کرده بود . بنابراین  دو نفر از دوستانم را که روی آنها تسلط داشتم اجیر کردم و در باغ پشتی خانه مان یک خانه درختی ساختیم.
بعد شروع کردم به برنامه های اکتشاف در باغ های اطراف و از آنجا که یکی از کاخ های فتحعلیشاه در آن حوالی بود به دوستانم پیشنهاد کردم که به یافتن گنجی برویم.  
بالاخره نقطه ای را در همان گوشه حیاط خودمان پیدا کردیم و نوبتی مشغول بیل زدن و کندن زمین شدیم اما بعد از یک روز مداوم کنده کاری به چیزی نرسیدیم.
فردای آن روز من دوباره دستور به ادامه کندوکاو دادم اما دوستانم خسته شده بودند و نق می زدند و در پایان روز دوم با دلخوری به خانه هایشان رفتند !
همان شب در خانه فکری به نظرم رسید ، باید به بچه ها روحیه می دادم تا بازی تام سایر ادامه پیدا کند. تصمیم گرفتم خودم گنج را درست کنم !ً!عمه ام همیشه در سفره هفت سین اش سکه های طلایی رنگی با نقش حضرت علی می گذاشت که من خیلی از آن سکه ها خوشم می آمد و چند تایی از آنها را از او  گرفته بودم.
اول سکه ها را داخل جعبه کرم نیوآ آبی رنگی گذاشتم !! اما خیلی تابلو بود ، بنابراین پارچه ای قدیم پیدا کردم و سکه ها را در آن پیچیدم ، یک ظرف مسی کوچک هم پیدا کردم و خلاصه یک جورایی گنج تقلبی مناسبی تهیه کردم ! اما برای اینکه بازی ادامه پیدا کند تکه کاغذ کاهی کهنه را هم با خطوط کج و کوله و کد و رمزهای عجیب به شکل نقشه در آوردم تا به همراه سکه ها پیدا شود !! با استناد به آن نقشه و کدهای عجیبش من می توانستم بازی را چند روزی کش بدهم و کیف کنم . یارانم هم راضی و با انگیزه می شدند !!
خلاصه … قبل از آمدن دوستانم ، چاله را گود تر کردم و گنجینه (!) را خاک کردم تا فردا و در حین حفاری کشف شود !
فردای آن روز بچه ها با قیافه های کسل آمدند و من دوباره “بیل” را آوردم ! یکی از بچه ها از کوره در رفت :
- بابا آخه چقدر از ما کار می کشی ؟ مردیم .. این هم شد تابستون ؟ بریم تو چمن حیاط فوتبال بازی کنیم !! عین شترمرغ باید زمین بکنیم . ( او همه چیز را به “ شتر مرغ”
ربط می داد ! )
- حالا تا ظهر کار کنیم ، اگه چیزی پیدا نکردیم ولش می کنیم .
دوباره عملیات حفاری (!) ادامه یافت و من وقتی حس کردم که یافتن گنج نزدیک است ، خودم را از چاله دور کردم ! حس عجیبی بود … وقتی بیل به ظرف مسی برخورد کرد و گنج از زیر خاک خارج شد. بچه ها خیلی هیجان زده شدند ، خود من از همه بیشتر خودم را خوشحال نشان می دادم اما حتی پیدا شدن آن گنجینه گرانبها !! و نقشه گنج هم نتوانست آنها را به ادامه کند و کاو ترغیب کند ! فکر می کنم یه جورایی بو برده بودند که کاسه ایی زیر نیم کاسه بوده.
سالها بعد ماجرا را برای هردویشان تعریف کردم ! خلاصه کلی فحش دادند و حسابی هم خندیدیم.

2 نظر

يك پاسخ برايش بگذاريد