روزمره ها …

- «جدایی نادر از سیمین » را دو بار دیدم ، مطلبی درباره اش خواهم نوشت ،مراسم گلدن گلوب را هم دیدم و مثل بقیه ایرانیها به آن افتخار کردم …  و بس غریبانه بود رفتن فرهادی و معادی به سمت صحنه … دو تایی در میان نگاههایی که از دیدن ایرانیان با کراوات و پاپیون تعجب کرده بودند … نگاههایی که انگار به موجوداتی از دنیایی دیگر مینگرند …

- بالاخره یک فیلم خوب دیدم … جدایی نادر از سیمین … بهترین بازیگرش ؟به نظر من ، شهاب حسینی . فوق العاده بود…

- زمستان آرامی بود اینجا در تورنتو ، برفی نیامد … سرمای شدید هم نبود …

-  ما ایرانی ها هر کدام دیکتاتور کوچکی هستیم … همیشه حق به جانب هستیم … تاب شنیدن صدای مخالف را نداریم … دوست داریم مخالفان ما خفه شوند .. همین وبلاگ به من این درس را داد … بیشتر کامنتها مرا وادار به سکوت میکنند. به محض اینکه مطلبی به مذاق کسی خوش نمیاید ، به بدترین وجهی برخورد می کند …

-خانم ایرانی فروشنده در این سوپرمارکت با من فارسی حرف میزند ، اگرچه من هنوز دهانم را یک بار هم باز نکرده ام !! احتمالا رنگ چشم و مو و مدل دماغ به اندازه کافی ایرانی بودن مرا ثابت کرده !

آهنگ هتل کالیفرنیا واقعا چه میگوید …


هتل کالیفرنیای ایگلز بارها بعنوان بهترین آهنگ قرن شناخته شده ، چند روزی بود کنجکاو بودم که بعد از صدها بار شنیدن ، به معنای واقعی این آهنگ پی ببرم . جستجوی من در وبلاگهای فارسی نتیجه نداشت ، تمامی آنها ترجمه تحت اللفظی از متن ترانه بودند و مطلقا اشاره کامل به پیام این ترانه نبود .
بعد از کمی جستجو در وب سایتهای انگلیسی زبان توانستم خط اصلی این ترانه پر رمز و راز را درک کنم .
هتل کالیفرنیا در واقع اشاره میکند به زندگی و دنیای مجلل و مادی غرب ، دنیایی که با  زرق و برقش تو را جذب میکند ، اما ماوای انسان نیست ،واقعیت نیست ، دنیایی است که انسانها را تبدیل به موجودات بی خاصیتی میکند که معتاد به آن زندگی سطحی میشوند و راه گریزی از آن ندارند .
وقتی در هتل درخواست شراب میکنی ، در واقع درخواست چیزی است که خودت دوست داری ، نه آن چیزی که دنیای مادی ( همان هتل مجلل) به تو القاء میکند . اما در پاسخت میگویند که از 1969 به بعد دیگر شراب نمی دهیم.
و در قسمتی از آهنگ ، متوجه آنهمه زرق و برق دروغین می شوی و به سمت در فرار میکنی تا از این دنیای پوشالی بگریزی ، اما به تو میگویند ، تو هر وقت بخواهی می توانی از هتل» چک اوت » کنی ، اما نمیتوانی اینجا را ترک کنی…
و این  در واقع یاد آور همین موضوع است که انسان در دام زندگی پوشالی افتاده، و را ه گریزی ندارد …شعر در قسمتهای مختلف به اعتیاد اشاره می کند که البته منظور بیشتر به سمت اعتیاد به زندگی ماشینی است تا مواد مخدر . هر چند برخی تحلیل ها هیپی گری دهه هفتاد را هم منبع الهام این آهنگ قرار داده اند.

خواستم قسمتهایی را ترجمه کنم و در این پست بگذارم ، اما خواندنشان به انگلیسی خیلی بهتر است . اینهم لینکش :

http://www.songfacts.com/detail.php?id=1121

از شاعر محبوب خودم … ساوش کسرایی

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان
چه ها که با من این شکسته خواب می کند

خود سانسوری

قضیه «فرنود» .. پسرک کوچک ایرانی این روزها خیلی سر و صدا به راه انداخته … فرنود در یک برنامه زنده  تلویزیونی در پاسخ به این پرسش که چه کار خصوصی اش را خودش انجام میدهد ، جواب داد که «شوشولش» را خودش میشورد ..  در همین لحظه خانم مجری برنامه  میگوید : نه نه ماشین لباسشویی رو نباید روشن کنی …

گذشته از جواب با نمک پسرک – که خیلی هم از روی صداقت عنوان شد -  این مجری برای یکبار هم شده از خودش پرسیده بود که چه طور جوابی را باید از یه بچه انتظار داشته باشد ؟
اصلا مگر یک بچه چند نوع کار خصوصی دارد ؟ دستشویی رفتن که مسلما یکی از اصلی ترینها است ..

اما نکته تاسف برانگیز قضیه » سانسوری» است که مجری برنامه در همان لحظه اعمال میکند. در حالیکه میتوانست خیلی راحت از قضیه عبور کند و یا حتی بخندد. مجری در واقع با اینکار به نوعی خودش را هم سانسور کرده !

روشنفکری و تعصب

چند شب پیش بمناسبت روز مادر به رستورانی در تورنتو رفته بودیم .  موسیقی زنده به راه بود و جماعتی هم میرقصیدند … کمی که از شب گذشت متوجه شدم حدود پنجاه نفری که در سالن مشغول رقص هستند ، اکثرا زن هستند و با هم میرقصند . هر از چندی
یکی دو مرد جوان جلو رفتند و از خانمها تقاضای رقص کردند که فورا با واکنش سرد خانمها روبرو شدند و برگشتند سرجایشان ..  البته مردها ایرانی نبودند وگرنه اصلا مرتکب همچین خطایی نمیشدند و بازی را بلد بودند !!
دوستم که کنارم نشسته بود گفت : فکر میکنم بارهای همجنس بازها اینطوری باشه … میرفتیم یه بار لزبین سنگین تر بودیم ! و پر بیراه نمیگفت …
این نتیجه فرهنگ و تربیتی است که ملغمه ایی است از روشنفکری  و تعصب . فرهنگی که نمیتواند یکی را انتخاب کند . هم میخواهد برهنه بپوشد ، برقصد و مست و شاد باشد ، هم میخواهد ( یا باید) پایبند به اصول باشد  . نتیجه آن میشود یک مشت خانم که با هم میرقصند !!

فقر بالای فقر …

یادمه … هفده سال پیش … دانشجوی ترم اول مهندسی برق-الکترونیک بودم … تا آن سن من بندرت بدون پدر و مادرم از خانه خارج شده بودم . در واقع ما در محوطه شهرک دانشکده کشاورزی کرج زندگی می کردیم و چندان با خود شهر کرج ارتباطی نداشتیم. اقوام و فامیل هم که همه تهران بودند.  من حتی تا 18 سالگی خیابانهای خیلی نزدیک به دانشکده را هم بلد نبودم.

بنابراین وقتی دانشجو شدم ، داخل شهر رفتن هم برایم تازگی داشت و بخصوص با تاکسی و مسافرکشها ! خیلی برایم جالب بود .  یادم میاد که یه روز خیلی گرم تابستان حدود ساعت دو بعد از ظهر … دقیقا سر چهار راه گلزار ، نشستم داخل یک پیکان سبز یشمی مسافرکش …. هوا خیلی گرم بود … هر چهار پنجره ماشین تا پائین باز بود … ماشین به وضع رقت آوری کثیف و کهنه بود .
نگاهی به داشبورد انداختم ! از نزئینات داشبورد مسافرکشها خوشم میامد .. اما این یکی هیچ نداشت … فقط تکه پشمی روی داشبورد پهن شده بود که تاثیر گرما را بدتر میکرد ! کمی پول کثیف و اسکناسهای بیست تومانی پاره زیر تکه پشم بودند ! معلوم بود که نقش » دخل» را بازی میکند !  
من تنها بودم و در صندلی عقب نشسته بودم . راننده بیرون ایستاده بود و مرتب میگفت : مهر شهر ، کیان مهر …
نگاهی به راننده انداختم … پیراهن سفیدی پوشیده بود … جوان هیکلی و بسیار خوش قیافه ایی بود … شاید دو سه سالی از خود من بزرگتر بود … من آنموقع هجده ساله بودم . یک لحظه دلم برایش سوخت که توی آن گرما .. با این پیکان فکسنی مسافرکشی می کرد ..
همان موقع در باز شد و مسافر دیگری وارد ماشین شد … روی صندلی جلو نشست … جوان لاغر و فقیری به نظر می رسید . مثل کارگر مغازه یا نانوایی … آن تیپ آدم … کارگر صفر ! ته سبیل نازکی داشت . به محض نشستن نگاهی کرد و دستی به فرمان ماشین کشید … کمی آن را گرداند .. ماشین اما خاموش بود . لبخندی زد … سراسر لذت … بعد دنده را جلو و عقب کرد … دوباره دست به فرمان برد … باز خندید … بعد رادیو را روشن کرد … نوار را هل داد داخل … صدای آهنگی بلند شد … صدا را کم و زیاد کرد … باز خندید … غرق لذت بود .

تعجب کرده بودم …چقدر آن پیکان کهنه فکسنی برای آن جوان جذاب بود …و حتما چقدر آن راننده درچشم او خوشبخت بود … سه نفر دیگر آمدند .. راننده سوار شد و به یاد دارم که  تعجب کرده بود که مسافر ضبط را روشن کرده ! اما با خوشرویی برخورد کرد .

برو بابا حال نداری …

بعضی وقتها فقط دهان است که تکان می خورد ، صدایی نیست … مردم که حرف می زنند انگاری من چیزی نمی شنوم … لبهایشان را -اما- میبینم که  تکان می خورد …

انگاری در این دنیا به جز پول و مادیات و خانه و ماشین حرف دیگری نیست … نه اینکه بخواهم شعار بدهم … نه .. خودم هم هر روز از صبح تا شب – مثل بقیه- دنبال پول در آوردن هستم . بالاخره قانون دنیاست برای زندگی کردن … اما معیارم  پول نیست .
قویا معتقدم که  باید قانع بود …. مثل آن ترانه ای که می گوید : اگه نباشه دریا ، به قطره اکتفاء کن …

چندی قبل در مجلسی نشسته بودیم و طبق معمول صحبت مال و اموال و خانه و زندگی این و آن بود … کم کم عصبانی می شدم … کم کم حرفها را نمیشنیدم … تا اینکه یکی از دوستان خنده ای کرد و به من گفت : من پولدار نیستم ولی پولداری را دوست دارم .
مکثی کردم …. دوستم پسر خوب و زحمتکشی است و… گفتم … ولی من پولدار نیستم و دوست هم ندارم که پولدار باشم. پیشرفت را هم در پولداری نمیبینم … تو ممکن است پول را در لاتاری  ببری ، یا ارث پدر … یا خون مردم را در شیشه کنی …
ولی اسمش پیشرفت و موفقیت نیست .. موفقیت اینستکه در شغلت ، زندگیت و تحصیلاتت  پیشرفت کنی  …
سکوتی برقرار شد که بیشتر حالت سرزنش داشت … یعنی که » برو بابا حال نداری » …

دلبستگیها …

چقدر سخته وقتی میبینی دیگر ازت گذشته ….. مثلا دیگر نمیتوانی فوتبالیست بشوی …

زمانی بود که دلم میخواست خلبان شوم … شغل محبوب و کلیشه ایی پسر بچه ها …
بعدتر .. میخواستم فوتبالیست حرفه ایی شوم .. اما امکانش نبود … می خواستم خواننده بشوم .. صدایش  نبود !

زمانی بود که تصمیم گرفتم به ارتش بپیوندم … ( در دوران دبیرستان) اما پدرم و معلمانم مانع از آن شدند …. تا اینکه رشته مهندسی خواندم … نمی دانم چرا ؟ شاید چون بقیه می خواندند …
یک وقتی دریافتم به نوشتن علاقمندم … و آن بعد از نوشتن یکی دو انشاء در دبیرستان بود … من همواره عاشق زنگ انشاء بودم . حتی شنیدن انشاهای احمقانه را هم دوست داشتم !!  معلم ادبیاتی داشتیم که هر جا هست برایش آرزوی بهترینها را دارم
… اسمش بود : آقای میرزایی..  بعد از شنیدن یکی از  انشاهای من … مرا به کناری کشید و گفت : فلانی ، اگر بیشتر مطالعه کنی ، بهتر خواهی نوشت . همین امروز از رشته ریاضی انصراف بد و برو ادبیات یا هنر بخوان .
خوب .. من چندان مطالعه نکردم … یعنی زمانه اجازه نداد…

بزرگ شدم .. مهندس شدم .. و روزگارم بد نیست …. آرزوی خلبانی و تیمساری و فوتبالیست شدن به حقیقت نپیوست .. اما  آرزوی نویسندگی هنوز هست ! چون هنوز امکان پذیر است ! حداقل در حد تئوری !

درباره فیلم شاین (Shine)


هفته پیش داشتم طبق معمول روی پیشخوان HMV فضولی می کردم . راستش اخیرا زیاد به دی وی دی فروشیها نمی روم چون بجز بنجل و کمدی های مسخره چیزی ندارند … در آستانه در با دیدن تبلیغ بزرگ » سکس و شهر» آهی کشیدم … اما چون معطل کاری بودم ، تصمیم گرفتم به تماشای پیشخوان ادامه بدهم … اول قدری آلبومهای روز موسیقی را چک کردم … یک آلبوم از بهترین های جان لنون وسوسه ام کرد اما در مقابل آن مقاومت کردم … بعد سری به فیلمها زدم … تا اینکه در یکی از میزها چشمم به تعدادی فیلم بصورت مجموعه خورد که قیمتهای مناسبی داشتند .. مثلا یک مجموعه چهارتایی از بهترین کمدی ها یا وسترن یا درام … به قیمت 20 دلار .
یکی از مجموعه ها به نام  » منتخب فستیوال ها» که شامل سه فیلم بود نظرم را جلب کرد . یکی از فیلمها » زندگی زیبا است » بود که قبلا دیده بودم و شاهکاری بی نظیر است .  اما دو تای دیگر را ندیده بودم .. پس خودم را خجالت دادم و 20 دلار پیاده شدم .

و اما … یکی از این فیلمها به اسم » شاین» و به معنی » درخشش» را چند شب پیش دیدم . در یک کلام … معرکه بود .

داستان واقعی زندگی پر فراز و نشیب «دیوید هلفگات» نابغه پیانیست و موسیقی با هنرنمایی «جفری راش» در نقش اول  ( و برنده اسکار).  اگر مایل به تماشای این فیلم هستید ، از اینجا ببعد را نخوانید !
دیوید فرزندی از خانواده ایی یهودی است که در استرالیا زندگی می کند … پدر سختگیرش عاشق موسیقی است  … پدر دیوید از شحصیتهای اصلی و پیچیده داستان است که با وجود  کمکهای فراوان و همیاریهایش به شدت سختگیر و زورگو است . پارادوکس شخصیتی این پدر در روح و روان دیوید اثر میکند .. او سرانجام خانه را برای تحصیل در مدرسه موسیقی لندن ترک میکند … ولی در اوج موفقیت دچار بیماری روحی می شود و در هم میشکند.

در نهایت» دیوید» مجددا و با کمک دوستدارانش و عشقی که در زندگیش پیدا میکند ، به صحنه بر میگردد ….. اشکال فیلم اینستکه با زندگی واقعی این هنرمند قدری متفاوت است … مثلا در فیلم صحبتی از ازدواج اول و ناموفق او نمی شود … فقط یک سکانس مختصر وجود دارد که خانمی از طرفدارانش او را از بیمارستان خارج می کند و به خانه خود می برد و بعد از مدتی هم خسته میشود و او را به مکان دیگری منتقل می کند …  بازی هنرپیشه ها در این فیلم حرف ندارد  ، فیلم برداری معرکه است و موسیقی آن شایسته چنین فیلم لطیفی است . کمی شباهت به  فیلم «آمادئوس» ( زندگی موتزارت ) دارد .. نوابغی که خود را وقف موسیقی کرده اند .. من تماشای این فیلم را پیشنهاد میکنم  .. بخصوص این روزها که سینما ، ظاهرا فیلمی که درخور توجه باشد عرضه نمی کند…

دمیتری ..کن …. و چای کیسه ایی

آدم در کانادا با انسانهای جالبی مواجه می شود ! مثلا دو تا از دوستان و همکاران من …

دمیتری کانادایی است .. البته متولد و بزرگ شده اینجاست و اصلیتش به اوکراین بر می گردد …آخر عرق خور است و پایه ی رستوران رفتن … پسر خیلی تنهایی است . برادر و خواهر و فامیلی ندارد . پدرش بر اثر سکته مغزی سالهاست در بیمارستان است و مادرش دچار آلزایمر شده و کمتر از خانه خارج می شود … مادرش دائم از او پیتزا و شیرینی میخواهد … گاهی او را » پدر » صدا میزند … گاهی «جورج » .. گاهی «دمیتری» …

پدر و مادرش اصلیت اوکراینی و آلمانی دارند .. دز زمان جنگ جهانی دوم .. ظاهرا پدربزرگ دمیتری افسر آلمان نازی بوده و به سیبری تبعید میشود … پدرش هم که پسربچه ایی بوده به همراه مادرش به کانادا میایند. دمیتری یک دست لباس کامل افسران آلمان نازی را در خانه دارد و چند تایی مدال و اسلحه !
کلا آدم جالبیست و دائم میخندد .. با همه اتفاقات ناگواری که برایش افتاده هنوز به زندگی دید مثبتی دارد … روز شکرگذاری خودش آشپزی میکند و بوقلمون پخته را برای پدرش به بیمارستان می برد. ظاهرش بد نیست .. بیست و هشت ساله است اما بیشتر نشان می دهد … ریش پرفسوری ، چشمان سبز و قد معمولی.
کلکسیون کتابهای عجیب دارد ! چند وقت پیش کتابی خریده بود که به طور کامل «کد» بود و با زبان رمزی نوشته شده بود که نویسنده کتاب آن را اختراع کرده و هیچکس نمی داند چیست . تصمیم گرفته بود الگوریتم آنرا پیدا کند .. اما بعدا منصرف شد !
یکبار کراوات عجیبی خریده بود که خطای دید ایجاد می کرد .. شبیه این بود که انگار مونتاژ شده بود .. آن را یک روز تعطیل زده بود و به نیاگارا رفته بود .. مردم و توریست ها با خواهش و تمنا با دمیتری عکس می گرفتند … با همان کراوات به فستیوال فیلم تورنتو رفت و زمانی که  »نیکلاس کیج» از روی فرش قرمز رد میشود .. می ایستد و میگوید : چه کراوات جالبی !   

کن ( به کسر ک ): سیاهپوست لاغر و قد بلندی است که خیلی فصیح صحبت میکند و بسیار باهوش است. خیلی اهل مطالعه است … عاشق زبان شناسی است و چند وقت پیش داشت فارسی یاد میگرفت . شهروند تمام دنیاست ! پدرش اهل آفریقای جنوبی و مادرش کوبایی است . خودش متولد و بزرگ شده انگلیس است ، شهروند کاناداست و همسر برزیلی دارد ! کن خیلی رویایی و پرحرف است . اگر ولش کنید سه ساعت یک بند موعظه می کند . یه جورایی هم رویایی و خالی بند است. کارش حرف ندارد و از نظر فنی خیلی عالیست . چیزی در این دنیا نیست که او نتواند از آن سر دربیارد.
یکبار کن میگفت که ریشه خانواده اش به یک خانواده سلطنتی در آفریق برمیگردد … از آن به بعد ما به او لقب » کینگ » ( پادشاه) داده ایم. کینگ کن …

و خودم …. (از دید آنها ) : مرد ایرانی با موهای جو گندمی که یک انقلاب و یک جنگ در زندگیش دیده … از خاورمیانه میاید .. انگلیسی بلد نیست … و داستانهای جالب تعریف میکند . کن و دمیتری اسم مرا گذاشته اند رئیس ( Chairman) .

حالا حتما می پرسید .. داستان چای کیسه ایی چیست …

چند وقت پیش .. یک شوی تلویزیونی دیدم که در آن چند نفر ، دوست قدیمی خود را «چای کیسه ایی» صدا می کردند .. Tea Bag !!  .. به نظرم جالب آمد و با توجه به خصوصیات دمیتری که آدم باحالی است فکر کردم بد نیست اسم مستعار او را بگذاریم چای کیسه ایی… بقیه بچه ها و دوستان هرکدام یک اسم مستعار دارند ، مستر .. سرخپوست … پادشاه و خودم (رئیس) … هفته  قبل .. بعد از مدتها برای شام دور هم جمع شدیم .. دمیتری دوباره قضیه نداشتن اسم مستعار را پیش کشید و من گفتم .. چطوره «تی بگ » صدات کنیم … ؟
همه ساکت شدند و دمیتری سرخ شد … پرسیدم چی شده ؟ پادشاه در گوشم گفت : این خیلی معنی بدی داره ! یعنی توطرف تو مایه ی سکس دهانی و اینا ست !!!!!
خلاصه کلی ضایع شد و معذرت خواهی کردم که من معنیشو نمیدونستم !! اونها هم خندیدن و قضیه تموم شد .. اما خودم مدتی ناراحت بودم … بابا ما رو چه به این حرفها … از اون ماجراهای بوراتی بود …

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.