روزمره ها …

- هوای تورنتو گرم شده ! این بهترین اتفاق این روزهاست ! حالا می فهمم چرا اینجا مردم تا بهم می رسند با هیجان میگویند : “  چه روز خوبیه !”
در تهران ، تقریبا هر روز ، روز خوبیه ! ( از نظر هوا) مگر اینکه عکسش ثابت بشه.

- کلا خسته ام …. حوصله ندارم …

- امروز در یک گوشت فروشی ایرانی بودم … دو تا خانم ایرانی که با هم دوست بودند ، کل مغازه را اشغال کرده بودند و به  هیچ عنوان اجازه نمی دادند بقیه هم گوشت سفارش بدهند. دائم تصمیمشان عوض می شد و نوع گوشت درخواستی شان را عوض می کردند. آنقدر هم بلند بلند و با داد و فریاد با هم حرف می زدند که سر ما رفت!!

- و حالا بارسلونا در فینال !

و اینک : دو سال …

این وبلاگ دو ساله شده ! و البته مدتی است که با کم لطفی روبروست . یکی از دلایلی که کمتر به وبلاگ رسیده ام ، محدودیتهایست  که سایت وردپرس قایل می شود و موجب یکنواختی نمایش و امکانات وبلاگ می شود. مدتی تصمیم گرفتم تا وبلاگ را به سایت تبدیل کنم تا بتوانم نسخه اصلی وردپرس را روی آن نصب کنم اما حقیقتش حوصله نکردم…. یکی دیگر از دلایلش هم این فیس بوک لعنتی است !

چند باری تصمیم گرفتم تا وبلاگ را پاک کنم اما آمار بازدید کنندگان و اینکه هنوز مطالب خواننده دارند از این کار منصرفم کرد…

یک حرف دیگر…

مدتهاست در این وبلاگ چیزی ننوشتم . یک مقدار سرم شلوغ بود اما دلیل اصلی اش شاید این بود که حوصله نداشتم . متاسفانه بدجوری دچار روزمرگی شده ام . انگاری  اول هفته به آخر آن چسبیده .. از بسکه زود می گذرد.
بقول یکی از دوستان ، بریم یک هفته دیگر را هم بکشیم …

دلم می خواست به سفر می رفتم … یک سفر طولانی … بی دلیل … بی دغدغه …. بی هدف … بی جهت .
دلم می خواست بر می گشتم به بچه گی … بار دیگر می دیدم آنها را که سالهاست ندیده ام اما بیادشان دارم…

ولش کن …  !

فیلم هم دیدیم یه چندتایی ! فیلم های هالیوودی را باید همینطور یه اصطلاح فله ای تماشا کرد !! که هیچ در چنته ندارند.
در بین فیلم هایی که دیدم یکی از آنها یه جورایی اکشن و ماجرایی بود. به اسم “بانکوک خطرناک ” با بازی نیکلاس کیج.
من اصولا طرفدار فیلم های اکشن نیستم ، اما از این فیلم بدم نیامد . داستان یک آدم کش کار درست است که برای ماموریت به بانکوک می رود. چند صحنه اکشن جالب داشت و کلا میرزید به یکی دو بار دیدن.
از نیکلاس کیج خوشم آمد .. نگاههایش همیشه پرمعنی  است و با نگاهش خوب سئوال می پرسد ، بازی اش در فیلم “شهر فرشتگان” خیلی به یاد ماندنی بود.

دارم یک وبلاگ به انگلیسی راه میندازم .  یک کمی وسیع تر و با مخاطب بیشتر.

کشتی گیر … فیلمی که ضد ایرانی نیست …

the-wrestler-movie-poster1

فیلم کشتی گیر (Wrestler) را دیدم .. خیلی قشنگ بود ، میخکوب شدم .” میکی رورکه ” بازی فوق العاده قوی ارایه کرده بود.
داستان قهرمان کشتی کچ دهه هشتادی که حالا پیر شده و همچنان کشتی می گیرد ، اگرچه دیگر درآمد چندانی ندارد و در فقر بسر می برد. اسم او رندی رم (Randy Ram ) است … اسم کشتی گیری اش…
سکته قلبی و عمل جراحی قلب ، او را از کشتی کچ دور می کند ، هم او که  تمام زندگی خود را وقف کشتی حرفه ایی کرده و خانواده و تنها دخترش را رها کرده است …
بازگشت او به زندگی ” بدون کشتی ” عملا ناموفق می ماند و او به دنیای قهرمانی باز می گردد. ( اگر میخواهید این فیلم را بعدا ببینید ، از اینجا ببعد را نخوانید چون کل ماجرای فیلم را خواهید فهمید.)

موسیقی این فیلم فوق العاده است و آهنگ های خیلی جالبی در صحنه های مختلف پخش می شود که کاملا اشعارشان وصف حال رندی در آن لحظه است . او که معتاد به کشتی است و راه دیگری ندارد …

رندی کشتی را بعلت بیماری قلبی کنار می گذارد و در یک مغازه گوشت فروشی بکار مشغول می شود ، صحنه های برخورد او با مردم ( حالا بعنوان گوشت فروش) خیلی دیدنی است . وقتی از راهروهای منتهی به پیش خوان گوشت فروشی عبور می کند ، هنوز صدای هیاهوی تماشاچیان کشتی را در سر دارد … انگاری همان لحظه ای است که می خواهد وارد رینگ شود … اما او وارد می شود … و آنجا فقط یک گوشت فروشی است .. نه سوتی .. و نه تشویقی.

تلاش رندی برای برقراری ارتباط با تنها دخترش نتیجه نمی دهد … او و نوع زندگی اش نمی تواند نظر دخترک را عوض کند …
علاقه رندی به رقاصه ای کلاب هم راه بجایی نمی برد ، اگرچه Pam( همان رقاصه) نهایتا به سمت رندی میاید ، اما دیگر دیر شده و رندی که به شدت سر خورده شده است به کشتی برگشته تا نبرد بیست سال قبل خود با کشتی گیری به نام آیت الله را تکرار کند ….
مبارزه نهایی رندی با این کشتی گیر ( که لباس و پرچم ایران را به همراه دارد)  انجام می شود و رندی با وجود ناراحتی شدید قلبی و درد فراوان سرانجام  پیروز می شود ، که البته کشتی گیر رقیب خیلی به او در این امر کمک می کند :
پرش نهایی رندی که صحنه پایانی مسابقه کشتی است ، صحنه پایانی فیلم هم هست و هیچگاه مشخص نمی شود که چه اتفاقی میفتد ، اما موسیقی آن صحنه فیلم  و دیگر نشانه های موجود در آن بوضوح مرگ رندی را در پس این پرش نشان میدهند .

من بعنوان یک ایرانی ، از شکسته شدن پرچم ایران ناراحت نشدم چون در این فیلم به وضوح به نمایشی بودن کشتی کچ  تاکید شده است . لباس ایران و پرچم آن بخشی از نمایشی است که رندی و آیت الله آن را اجراء می کنند و در این بین آیت الله به رندی کمک می کند تا کشتی را به اتمام برساند.  وجود لباس و پرچم ایران برعکس نشانگر عمق نمایشی بودن حرف سیاستمداران نیز هست . هر دو کشتی گیر در پس پرده با هم دوست هستند و نمایش دردناکی را برای سرگرمی مردم در روی رینگ اجرا می کنند.

در ضمن پزشک معالج رندی که جوان بسیار خوش قیافه ایرانی است که بطور حتم عمدا “ایرانی” انتخاب شده است.
یکی از نکات جالب این فیلم ، نوع فیلم برداری  آن است که همواره دوربین ” رندی ” را به سبک و سیاق دوربین های  مسابقات کشتی تعقیب میکند … حتی در زندگی روزمره اش … انگاری کشتی کچ هیچگاه دست از سز او برنمی دارد…

ابرقدقد در تورنتو !

امسال هفت سین چیدن ما افتاد به لحظه آخر …. شب قبل از تحویل سال ،  ساعت یازده شب رفتیم ماهی قرمز بخریم… توی مغازه های ایرانی تورنتو جای سوزن انداختن نبود …
جلوی یکی از مغازه ها یک آکواریوم گذاشته بودند و پیرمرد بداخلاقی مشغول فروش ماهی قرمز بود . وقتی  نوبت به من رسید،  متوجه  تعداد زیادی ماهی مرده در کف آکواریوم  شدم !
همین هنگام ، پیرمرد کیسه آبی را به دست من داد و با توری مخصوصش تعدادی ماهی را از آکواریم بیرون آورد ، بعد پرسید : آقا ، چند تا می خوایی ؟ گفتم … دو سه تا …
بعد با انگشتان زمختش یکی یکی ماهیهای نگون بخت را از داخل توری برداشت . هر  دانه ماهی را که برمی داشت صدای قرچ ( له شدن تقریبی ماهی!!) را بوضوح می شد شنید !
بعد که مطمئن شد هر سه ماهی را در مشت دارد ، آنها را به درون کیسه آب پرتاب کرد ، نگاهی کردم . یکی از ماهی ها مرده بود و دو تای دیگر د حال جان دادن بودند …
گفتم : این که مرده … با عجله آن ماهی مرده را از کیسه خارج کرد و پرت کرد روی زمین . نگاهی به لاشه ماهی ها روی زمین کردم و گفتم : ببخشید شما با ابرقدقد نسبتی ندارید ؟! 
 این موضوع باعث خنده یکی دو نفر شد و پیرمرد که عصبانی شده بود ، گفت : من وقت این حرفها رو ندارم ، اگه نمی خوای خب نخر … منهم گفتم : خب معلومه که نمی خرم.
اینهم از آن مواردی بود که اصل موضوع فراموش می شود … ماهی قرمز، سمبل “زایش” و “زندگی” است . نباید  تعدای ماهی بی رمق ریز و درب و داغان را به بدترین نحو برای نوروز به مردم غالب کنیم…
این دقیقا عین اینست که سبزه زرد شده وخراب سر هفت سین بگذاریم ..

سنجاب

من مطمئنم که سنجاب یه جورایی مشکل داره ! احتمالا یکی از پروژه های ناقص آفرینش بوده و خدا نخواسته زیاد وقت بگذاره و تکمیلش کنه !
همینجوری می پره وسط خیابون و یهویی مثل سیخ وایمسته !! اگر ماشین هم از روش رد بشه تکون نمیخوره ! یهو انگاری بهش برق وصل کردن !

باتلاق

امان از تنبلی !

خیابان بالایی منزل ما را برای احداث یک خیابان کنده اند و تلی از گل و لای درست شده . من همیشه بدون اعتناء به گل و لای از آنجا رد می شوم ، چون در واقع یخ زده است و گلی نمی شوم.
این چند روز هوا گرم تر شده و معمولا درجه حرارت بالای صفره … یکی دو روز پیش با علم به اینکه هوا نه درجه بالای صفر بود ، می دانستم که باید از کوچه پائینی بروم اما تنبلی امانم نداد و خودم را گول زدم که حالا شاید هنوز به آن شدت گل ها نرم نشده باشند …
خلاصه اول صبحی ..از همون کوچه بالایی رفتم و وارد گل و لای شدم . جالب این بود که همانطور که در گل فرو می رفتم اصلا به فکر برگشت نبودم … تا اینکه رسما تا مچ پاهام  گل خالص شد … با هزار زحمت و تقلا  از باتلاق بیرون آمدم … مدام به خودم فحش می دادم …   بعد متوجه شدم با این کفشها نمی تونم برم توی مترو … مردم خاکی میشن…. همه جا کثیف میشه .. ..
وقت هم نداشتم … همانطور که پیاده به سمت ایستگاه میرفتم … پاهام رو محکم می کوبیدم به زمین … اما انگار نه انگار … تا اینکه یه چاله پر از آب پیدا کردم و رفتم توش … شروع کردم به سابیدن کفشها … دستکش هام گل خالص شد..
دوباره راه افتادم … یه چاله دیگه … وایستادم تا اون لنگه ی دیگه رو یه صفایی بدم !!  یهو متوجه شدم یه چینی پشت سرم میاد و داره از تعجب شاخ در میاره !!! بهش گفتم : مثل اینکه من هفته خوبی رو شروع نکردم !
همینجور هاج و واج منو نگاه کرد و با تعجب رد شد و رفت …
یکی دو روزی مثل بچه آدم از کوچه پایینی رفتم … امروز هوا دوباره چند درجه زیر صفر بود … زدم از کوچه بالایی … فکر می کنید چه صحنه ایی دیدم ؟ در محل عبور همیشگی برای عبور عابران تخته های چوبی گذاشته بودند.. خدا عمرشان دهاد !!! احتمالا یکی از کارگران تقلای سخت من را دیده و وجدانش تکان خورده !

نکات اسکاری !

oscar2
مراسم اسکار را همیشه دوست دارم . البته نه بخاطر لباسهای فاخر هنرپیشگان که این چند سال خود مراسم اصلی را تحت الشعاع قرار داده است.  

1- امسال بقول معروف نوبت ” میلیونر زاغه نشین ” بود که جوایز را درو کند.  البته فیلم خوبی است اما نه در حد بردن هشت جایزه اسکار. میلیونر زاغه نشین فیلم تحسین برانگیز ” یکبار دیدن ” است . صحنه رقص آخر فیلم هم خیلی خنده دار است . انگاری کارگردان مجبور بوده این فیلم را هم یک جورایی به  بقیه بالیوود وصل کند پس باید دو هنرپیشه اول فیلم ناگهان شروع به رقص هندی دست جمعی مایکل جکسونی کنند.
مهمترین دلیل موفقیت “میلیونر زاغه نشین ” در واقع نبود رقبای قوی بود.  این فیلم اصلا در حد برندگان سالهای قبل نیست.
دیگه هندیها فقط مونده بود “اسکار” رو قرق کنن ! حالا سال دیگه هم مجری اسکار میشن !این روزها هر چی هندی میبینیم نیشش تا بناگوشش بازه !! ( دندوناشونم مثل صدف سفیده )

2- دوست داشتم “براد پیت” اسکار بگیرد. بازی خیلی خوبی در فیلم “مورد عجیب بنجامین دکمه(!!) ” ارایه کرده بود.اما از اینکه آن مردک نکره کشتی گیر جایزه نگرفت هم خوشحالم. آخر ایران از کی تا حالا کشتی کچ غربی داشته که شما فیلم میسازین و شکستش می دین ؟؟

3-  مجری مراسم معرکه بود . این همان هنرپیشه فیلم استرالیاست که خیلی ادای کلینت ایستوود را در میاورد !! اما واقعا عالی بود . خیلی مردک با استعداد سوسماری هستش !( حالا چرا سوسمار ؟ یهو خوشم آمد بگم !)

4- من هنوز فیلم “The Reader ” را ندیدم . اما مطمئنم کیت وینسلت بازی اش معرکه بوده . خیلی بهش اعتقاد دارم.

5- باید اقرار کرد که فیلمهای هالیوودی چند سالی است که در جا می زنند . مهمترین علت آن - به عقیده من – اینستکه که داستان های شاهکار دنیا عملا همگی فیلم شده اند و حالا فیلم سازها با کمبود موضوع روبرو هستند و کارشان سخت شده.

این چند وقت

این مدت سرم خیلی شلوغ بوده ، بقول یکی از دوستان مثل اینکه  سر شلوغ بودن جدیدا مد شده !

وقت نکردم مطلب جدید اضافه کنم .. فقط همین که چند تا فیلم دیدم و از همه شان بدم آمد … یا خوشم نیامد !

اتفاقا آخریش هم ” مورد عجیب بنجامین باتون ” بود . فیلم خوش ساختی بود …اما .. نمی دانم …داستانش حوصله ام را سر می برد و بی قرار بودم که زودتر تمام بشه ….. نمی دانم  شاید ایندفعه واقعا اشکال از ” گیرنده ” است !! نه فرستنده ..

آقا … نیامد دیگر مثل ” فارست گامپ ” … نیامد مثل ” زیبای آمریکایی ” .. دروغ میگم ؟

ایران – کره و همان داستان همیشگی

امیدی به تیم ملی ایران نداشتم ، اما امروز خیلی جلوی خودم را گرفتم تا نتیجه بازی را نفهمم و شب بتوانم آن را ببینم.

ایران طبق معمول بازی های خانگی ، پانزده دقیقه اول بازی را دست داشت اما بعد یواش یواش کره مسلط شد و بازی منظم خود را به ایران تحمیل کرد.
کره  فشار زیادی درپانزده دقیقه پایانی نیمه اول به ایران تحمیل کرد  چیزی نمانده بود که به گل برسد و فقط کمی بدشناسی آوردند. ایران حتی در نیمه اول یک خطر جدی به روی دروازه کره ایجاد نکرد.
نیمه دوم را کره ای ها حتی راحت تر شروع کردند ، ظاهرا به این نتیجه رسیده بودند که ایران چندان حرفی برای گفتن ندارد . ایران تقریبا بر خلاف جهت بازی به گل رسید و آنهم ضربه کاشته دیدنی نکونام بود.

اما ایران بعد از گل بهتر شد و حتی کریم باقری می توانست گل دوم  را هم بزند . روی گل کره مدافعین ایران خیلی کند عمل کردند ، اصولا مدافعین ایران چنگی به دل نمی زنند و شش دانگ نیستند. رحمتی هم مثل همیشه اعتماد به نفسی ستودنی داشت اما متاسفانه او بیشتر توپها را مشت می کند و فرصت ریباند می دهد ،گل کره هم از ریباند توپ
به ثمر رسید و رحمتی مقصر بود.
ایران در تمام خطوط خود با ناهماهنگی روبرو بود ، نمی دانم علی دایی چطور جرات می کند ترکیب خط میانی را بطور کامل عوض کند … ناهماهنگی تیم کاملا مشخص بود و ایران مثل همیشه به وجود بازیکنان تکنیکی بسنده کرده بود. این شیوه ها مقابل تیم های قدرتمند جواب نمی دهد.
من نمی دانم چه اصراری داریم که به جام جهانی  برویم … والله دفه پیش که آبروی ما رفت …