روزمره ها …

- مشغول ورزش بودم که چیزی افتاد جلوی پایم … فکر کردم حوله یکی از ورزشکاران است .. اما وقتی نگاه کردم ..رنگش تیره بود … کاشف به عمل آمد که کلاه گیس یک آقای ایرانی در حین دویدن روی تردمیل هوس ورزش کرده بود و پریده بود !!

- والله چی بگم ؟ خبری نیست … دنبال یک فیلم خوب هستم که ببینم … خسته شدم از هالیوودی آمریکایی … یا ایرانی ..

- آمدم ایران و برگشتم … بد نبود … همان بود .. با رانندگی بدتر و دود بیشتر … و خیلی گرانتر.

-  ما ایرانی ها هر کدام دیکتاتور کوچکی هستیم … همیشه حق به جانب هستیم … تاب شنیدن صدای مخالف را نداریم … دوست داریم مخالفان ما خفه شوند .. همین وبلاگ به من این درس را داد … بیشتر کامنتها مرا وادار به سکوت میکنند. به محض اینکه مطلبی به مذاق کسی خوش نمیاید ، به بدترین وجهی برخورد می کند …

- از من به شما نصیحت .. هر وقت با یک خارجی دعوایتان شد ، به فارسی ناسزا بگوئید … آنقدر کیف دارد که نگو ! طرف هم بیشتر لجش میگیرد !!

خود سانسوری

قضیه “فرنود” .. پسرک کوچک ایرانی این روزها خیلی سر و صدا به راه انداخته … فرنود در یک برنامه زنده  تلویزیونی در پاسخ به این پرسش که چه کار خصوصی اش را خودش انجام میدهد ، جواب داد که “شوشولش” را خودش میشورد ..  در همین لحظه خانم مجری برنامه  میگوید : نه نه ماشین لباسشویی رو نباید روشن کنی …

گذشته از جواب با نمک پسرک – که خیلی هم از روی صداقت عنوان شد -  این مجری برای یکبار هم شده از خودش پرسیده بود که چه طور جوابی را باید از یه بچه انتظار داشته باشد ؟
اصلا مگر یک بچه چند نوع کار خصوصی دارد ؟ دستشویی رفتن که مسلما یکی از اصلی ترینها است ..

اما نکته تاسف برانگیز قضیه ” سانسوری” است که مجری برنامه در همان لحظه اعمال میکند. در حالیکه میتوانست خیلی راحت از قضیه عبور کند و یا حتی بخندد. مجری در واقع با اینکار به نوعی خودش را هم سانسور کرده !

روشنفکری و تعصب

چند شب پیش بمناسبت روز مادر به رستورانی در تورنتو رفته بودیم .  موسیقی زنده به راه بود و جماعتی هم میرقصیدند … کمی که از شب گذشت متوجه شدم حدود پنجاه نفری که در سالن مشغول رقص هستند ، اکثرا زن هستند و با هم میرقصند . هر از چندی
یکی دو مرد جوان جلو رفتند و از خانمها تقاضای رقص کردند که فورا با واکنش سرد خانمها روبرو شدند و برگشتند سرجایشان ..  البته مردها ایرانی نبودند وگرنه اصلا مرتکب همچین خطایی نمیشدند و بازی را بلد بودند !!
دوستم که کنارم نشسته بود گفت : فکر میکنم بارهای همجنس بازها اینطوری باشه … میرفتیم یه بار لزبین سنگین تر بودیم ! و پر بیراه نمیگفت …
این نتیجه فرهنگ و تربیتی است که ملغمه ایی است از روشنفکری  و تعصب . فرهنگی که نمیتواند یکی را انتخاب کند . هم میخواهد برهنه بپوشد ، برقصد و مست و شاد باشد ، هم میخواهد ( یا باید) پایبند به اصول باشد  . نتیجه آن میشود یک مشت خانم که با هم میرقصند !!

فقر بالای فقر …

یادمه … هفده سال پیش … دانشجوی ترم اول مهندسی برق-الکترونیک بودم … تا آن سن من بندرت بدون پدر و مادرم از خانه خارج شده بودم . در واقع ما در محوطه شهرک دانشکده کشاورزی کرج زندگی می کردیم و چندان با خود شهر کرج ارتباطی نداشتیم. اقوام و فامیل هم که همه تهران بودند.  من حتی تا 18 سالگی خیابانهای خیلی نزدیک به دانشکده را هم بلد نبودم.

بنابراین وقتی دانشجو شدم ، داخل شهر رفتن هم برایم تازگی داشت و بخصوص با تاکسی و مسافرکشها ! خیلی برایم جالب بود .  یادم میاد که یه روز خیلی گرم تابستان حدود ساعت دو بعد از ظهر … دقیقا سر چهار راه گلزار ، نشستم داخل یک پیکان سبز یشمی مسافرکش …. هوا خیلی گرم بود … هر چهار پنجره ماشین تا پائین باز بود … ماشین به وضع رقت آوری کثیف و کهنه بود .
نگاهی به داشبورد انداختم ! از نزئینات داشبورد مسافرکشها خوشم میامد .. اما این یکی هیچ نداشت … فقط تکه پشمی روی داشبورد پهن شده بود که تاثیر گرما را بدتر میکرد ! کمی پول کثیف و اسکناسهای بیست تومانی پاره زیر تکه پشم بودند ! معلوم بود که نقش ” دخل” را بازی میکند !  
من تنها بودم و در صندلی عقب نشسته بودم . راننده بیرون ایستاده بود و مرتب میگفت : مهر شهر ، کیان مهر …
نگاهی به راننده انداختم … پیراهن سفیدی پوشیده بود … جوان هیکلی و بسیار خوش قیافه ایی بود … شاید دو سه سالی از خود من بزرگتر بود … من آنموقع هجده ساله بودم . یک لحظه دلم برایش سوخت که توی آن گرما .. با این پیکان فکسنی مسافرکشی می کرد ..
همان موقع در باز شد و مسافر دیگری وارد ماشین شد … روی صندلی جلو نشست … جوان لاغر و فقیری به نظر می رسید . مثل کارگر مغازه یا نانوایی … آن تیپ آدم … کارگر صفر ! ته سبیل نازکی داشت . به محض نشستن نگاهی کرد و دستی به فرمان ماشین کشید … کمی آن را گرداند .. ماشین اما خاموش بود . لبخندی زد … سراسر لذت … بعد دنده را جلو و عقب کرد … دوباره دست به فرمان برد … باز خندید … بعد رادیو را روشن کرد … نوار را هل داد داخل … صدای آهنگی بلند شد … صدا را کم و زیاد کرد … باز خندید … غرق لذت بود .

تعجب کرده بودم …چقدر آن پیکان کهنه فکسنی برای آن جوان جذاب بود …و حتما چقدر آن راننده درچشم او خوشبخت بود … سه نفر دیگر آمدند .. راننده سوار شد و به یاد دارم که  تعجب کرده بود که مسافر ضبط را روشن کرده ! اما با خوشرویی برخورد کرد .

برو بابا حال نداری …

بعضی وقتها فقط دهان است که تکان می خورد ، صدایی نیست … مردم که حرف می زنند انگاری من چیزی نمی شنوم … لبهایشان را -اما- میبینم که  تکان می خورد …

انگاری در این دنیا به جز پول و مادیات و خانه و ماشین حرف دیگری نیست … نه اینکه بخواهم شعار بدهم … نه .. خودم هم هر روز از صبح تا شب – مثل بقیه- دنبال پول در آوردن هستم . بالاخره قانون دنیاست برای زندگی کردن … اما معیارم  پول نیست .
قویا معتقدم که  باید قانع بود …. مثل آن ترانه ای که می گوید : اگه نباشه دریا ، به قطره اکتفاء کن …

چندی قبل در مجلسی نشسته بودیم و طبق معمول صحبت مال و اموال و خانه و زندگی این و آن بود … کم کم عصبانی می شدم … کم کم حرفها را نمیشنیدم … تا اینکه یکی از دوستان خنده ای کرد و به من گفت : من پولدار نیستم ولی پولداری را دوست دارم .
مکثی کردم …. دوستم پسر خوب و زحمتکشی است و… گفتم … ولی من پولدار نیستم و دوست هم ندارم که پولدار باشم. پیشرفت را هم در پولداری نمیبینم … تو ممکن است پول را در لاتاری  ببری ، یا ارث پدر … یا خون مردم را در شیشه کنی …
ولی اسمش پیشرفت و موفقیت نیست .. موفقیت اینستکه در شغلت ، زندگیت و تحصیلاتت  پیشرفت کنی  …
سکوتی برقرار شد که بیشتر حالت سرزنش داشت … یعنی که ” برو بابا حال نداری ” …

دلبستگیها …

چقدر سخته وقتی میبینی دیگر ازت گذشته ….. مثلا دیگر نمیتوانی فوتبالیست بشوی …

زمانی بود که دلم میخواست خلبان شوم … شغل محبوب و کلیشه ایی پسر بچه ها …
بعدتر .. میخواستم فوتبالیست حرفه ایی شوم .. اما امکانش نبود … می خواستم خواننده بشوم .. صدایش  نبود !

زمانی بود که تصمیم گرفتم به ارتش بپیوندم … ( در دوران دبیرستان) اما پدرم و معلمانم مانع از آن شدند …. تا اینکه رشته مهندسی خواندم … نمی دانم چرا ؟ شاید چون بقیه می خواندند …
یک وقتی دریافتم به نوشتن علاقمندم … و آن بعد از نوشتن یکی دو انشاء در دبیرستان بود … من همواره عاشق زنگ انشاء بودم . حتی شنیدن انشاهای احمقانه را هم دوست داشتم !!  معلم ادبیاتی داشتیم که هر جا هست برایش آرزوی بهترینها را دارم
… اسمش بود : آقای میرزایی..  بعد از شنیدن یکی از  انشاهای من … مرا به کناری کشید و گفت : فلانی ، اگر بیشتر مطالعه کنی ، بهتر خواهی نوشت . همین امروز از رشته ریاضی انصراف بد و برو ادبیات یا هنر بخوان .
خوب .. من چندان مطالعه نکردم … یعنی زمانه اجازه نداد…

بزرگ شدم .. مهندس شدم .. و روزگارم بد نیست …. آرزوی خلبانی و تیمساری و فوتبالیست شدن به حقیقت نپیوست .. اما  آرزوی نویسندگی هنوز هست ! چون هنوز امکان پذیر است ! حداقل در حد تئوری !

درباره فیلم شاین (Shine)


هفته پیش داشتم طبق معمول روی پیشخوان HMV فضولی می کردم . راستش اخیرا زیاد به دی وی دی فروشیها نمی روم چون بجز بنجل و کمدی های مسخره چیزی ندارند … در آستانه در با دیدن تبلیغ بزرگ ” سکس و شهر” آهی کشیدم … اما چون معطل کاری بودم ، تصمیم گرفتم به تماشای پیشخوان ادامه بدهم … اول قدری آلبومهای روز موسیقی را چک کردم … یک آلبوم از بهترین های جان لنون وسوسه ام کرد اما در مقابل آن مقاومت کردم … بعد سری به فیلمها زدم … تا اینکه در یکی از میزها چشمم به تعدادی فیلم بصورت مجموعه خورد که قیمتهای مناسبی داشتند .. مثلا یک مجموعه چهارتایی از بهترین کمدی ها یا وسترن یا درام … به قیمت 20 دلار .
یکی از مجموعه ها به نام  ” منتخب فستیوال ها” که شامل سه فیلم بود نظرم را جلب کرد . یکی از فیلمها ” زندگی زیبا است ” بود که قبلا دیده بودم و شاهکاری بی نظیر است .  اما دو تای دیگر را ندیده بودم .. پس خودم را خجالت دادم و 20 دلار پیاده شدم .

و اما … یکی از این فیلمها به اسم ” شاین” و به معنی ” درخشش” را چند شب پیش دیدم . در یک کلام … معرکه بود .

داستان واقعی زندگی پر فراز و نشیب “دیوید هلفگات” نابغه پیانیست و موسیقی با هنرنمایی “جفری راش” در نقش اول  ( و برنده اسکار).  اگر مایل به تماشای این فیلم هستید ، از اینجا ببعد را نخوانید !
دیوید فرزندی از خانواده ایی یهودی است که در استرالیا زندگی می کند … پدر سختگیرش عاشق موسیقی است  … پدر دیوید از شحصیتهای اصلی و پیچیده داستان است که با وجود  کمکهای فراوان و همیاریهایش به شدت سختگیر و زورگو است . پارادوکس شخصیتی این پدر در روح و روان دیوید اثر میکند .. او سرانجام خانه را برای تحصیل در مدرسه موسیقی لندن ترک میکند … ولی در اوج موفقیت دچار بیماری روحی می شود و در هم میشکند.

در نهایت” دیوید” مجددا و با کمک دوستدارانش و عشقی که در زندگیش پیدا میکند ، به صحنه بر میگردد ….. اشکال فیلم اینستکه با زندگی واقعی این هنرمند قدری متفاوت است … مثلا در فیلم صحبتی از ازدواج اول و ناموفق او نمی شود … فقط یک سکانس مختصر وجود دارد که خانمی از طرفدارانش او را از بیمارستان خارج می کند و به خانه خود می برد و بعد از مدتی هم خسته میشود و او را به مکان دیگری منتقل می کند …  بازی هنرپیشه ها در این فیلم حرف ندارد  ، فیلم برداری معرکه است و موسیقی آن شایسته چنین فیلم لطیفی است . کمی شباهت به  فیلم “آمادئوس” ( زندگی موتزارت ) دارد .. نوابغی که خود را وقف موسیقی کرده اند .. من تماشای این فیلم را پیشنهاد میکنم  .. بخصوص این روزها که سینما ، ظاهرا فیلمی که درخور توجه باشد عرضه نمی کند…

دمیتری ..کن …. و چای کیسه ایی

آدم در کانادا با انسانهای جالبی مواجه می شود ! مثلا دو تا از دوستان و همکاران من …

دمیتری کانادایی است .. البته متولد و بزرگ شده اینجاست و اصلیتش به اوکراین بر می گردد …آخر عرق خور است و پایه ی رستوران رفتن … پسر خیلی تنهایی است . برادر و خواهر و فامیلی ندارد . پدرش بر اثر سکته مغزی سالهاست در بیمارستان است و مادرش دچار آلزایمر شده و کمتر از خانه خارج می شود … مادرش دائم از او پیتزا و شیرینی میخواهد … گاهی او را ” پدر ” صدا میزند … گاهی “جورج ” .. گاهی “دمیتری” …

پدر و مادرش اصلیت اوکراینی و آلمانی دارند .. دز زمان جنگ جهانی دوم .. ظاهرا پدربزرگ دمیتری افسر آلمان نازی بوده و به سیبری تبعید میشود … پدرش هم که پسربچه ایی بوده به همراه مادرش به کانادا میایند. دمیتری یک دست لباس کامل افسران آلمان نازی را در خانه دارد و چند تایی مدال و اسلحه !
کلا آدم جالبیست و دائم میخندد .. با همه اتفاقات ناگواری که برایش افتاده هنوز به زندگی دید مثبتی دارد … روز شکرگذاری خودش آشپزی میکند و بوقلمون پخته را برای پدرش به بیمارستان می برد. ظاهرش بد نیست .. بیست و هشت ساله است اما بیشتر نشان می دهد … ریش پرفسوری ، چشمان سبز و قد معمولی.
کلکسیون کتابهای عجیب دارد ! چند وقت پیش کتابی خریده بود که به طور کامل “کد” بود و با زبان رمزی نوشته شده بود که نویسنده کتاب آن را اختراع کرده و هیچکس نمی داند چیست . تصمیم گرفته بود الگوریتم آنرا پیدا کند .. اما بعدا منصرف شد !
یکبار کراوات عجیبی خریده بود که خطای دید ایجاد می کرد .. شبیه این بود که انگار مونتاژ شده بود .. آن را یک روز تعطیل زده بود و به نیاگارا رفته بود .. مردم و توریست ها با خواهش و تمنا با دمیتری عکس می گرفتند … با همان کراوات به فستیوال فیلم تورنتو رفت و زمانی که  ”نیکلاس کیج” از روی فرش قرمز رد میشود .. می ایستد و میگوید : چه کراوات جالبی !   

کن ( به کسر ک ): سیاهپوست لاغر و قد بلندی است که خیلی فصیح صحبت میکند و بسیار باهوش است. خیلی اهل مطالعه است … عاشق زبان شناسی است و چند وقت پیش داشت فارسی یاد میگرفت . شهروند تمام دنیاست ! پدرش اهل آفریقای جنوبی و مادرش کوبایی است . خودش متولد و بزرگ شده انگلیس است ، شهروند کاناداست و همسر برزیلی دارد ! کن خیلی رویایی و پرحرف است . اگر ولش کنید سه ساعت یک بند موعظه می کند . یه جورایی هم رویایی و خالی بند است. کارش حرف ندارد و از نظر فنی خیلی عالیست . چیزی در این دنیا نیست که او نتواند از آن سر دربیارد.
یکبار کن میگفت که ریشه خانواده اش به یک خانواده سلطنتی در آفریق برمیگردد … از آن به بعد ما به او لقب ” کینگ ” ( پادشاه) داده ایم. کینگ کن …

و خودم …. (از دید آنها ) : مرد ایرانی با موهای جو گندمی که یک انقلاب و یک جنگ در زندگیش دیده … از خاورمیانه میاید .. انگلیسی بلد نیست … و داستانهای جالب تعریف میکند . کن و دمیتری اسم مرا گذاشته اند رئیس ( Chairman) .

حالا حتما می پرسید .. داستان چای کیسه ایی چیست …

چند وقت پیش .. یک شوی تلویزیونی دیدم که در آن چند نفر ، دوست قدیمی خود را “چای کیسه ایی” صدا می کردند .. Tea Bag !!  .. به نظرم جالب آمد و با توجه به خصوصیات دمیتری که آدم باحالی است فکر کردم بد نیست اسم مستعار او را بگذاریم چای کیسه ایی… بقیه بچه ها و دوستان هرکدام یک اسم مستعار دارند ، مستر .. سرخپوست … پادشاه و خودم (رئیس) … هفته  قبل .. بعد از مدتها برای شام دور هم جمع شدیم .. دمیتری دوباره قضیه نداشتن اسم مستعار را پیش کشید و من گفتم .. چطوره “تی بگ ” صدات کنیم … ؟
همه ساکت شدند و دمیتری سرخ شد … پرسیدم چی شده ؟ پادشاه در گوشم گفت : این خیلی معنی بدی داره ! یعنی توطرف تو مایه ی سکس دهانی و اینا ست !!!!!
خلاصه کلی ضایع شد و معذرت خواهی کردم که من معنیشو نمیدونستم !! اونها هم خندیدن و قضیه تموم شد .. اما خودم مدتی ناراحت بودم … بابا ما رو چه به این حرفها … از اون ماجراهای بوراتی بود …

باغ بی برگی

 من متاسفانه نام شاعر این شعر را نمی دانم .. اما کلمه به کلمه این شعر را با تمام وجود حس می کنم … :
“آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست؛
با سکوت پاک غمناکش
 
 ساز او باران ؛ سرودش بـاد
جامـه اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو بروید یا نروید؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان؛
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گویدکه زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
 
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز”
 

نگاهی به فیلم Inception


فیلم Inception را روی پرده بزرگ IMAX و با کیفیتی بی نظیر تماشا کردم . فیلم بسیار خوش ساخت و جالبی است . داستان فیلم در مورد گروهی است که با استفاده از تکنولوژی خاصی  رویاهای افراد در حال خواب را کنترل می کنند ، بازسازی می کنند و خود نیز به خواب می روند تا وارد آن دنیای رویایی شوند . بدین ترتیب آنها می توانند اطلاعاتی از آن شخص کسب کنند و یا از اطلاعات محرمانه با خبر شوند.

داستان فیلم از این قرارست که این گروه تصمیم می گیرد تا با نفوذ در خواب شخص متمولی ، ایده ایی را در ذهن او بگنجانند.
لئوناردو دی کاپریو نقش اول فیلم را بازی می کند و طبق معمول کارش حرف ندارد . فیلم از همه نظر کامل به نظر می رسد ، اما نقطه ضعف اصلی آن کپی برداری واضحش از “ماتریکس ” است. شاید اگر فیلمی بی نظیر مانند “ماتریکس ” تا بحال ساخته نشده بود ، این فیلم می توانست غوغایی بپا کند ، اما مهمترین قسمت این فیلم .. یعنی وصل شدن به دنیایی دیگر ( در این فیلم عالم خواب و در ماتریکس دنیای مجازی انسانها) ، دیگر تازگی ندارد ..
بقیه فیلم جالب و هیجان انگیز است .. هر چند ضعفهایی در داستان وجود دارد .. برای مثال دی کاپریو انجام این پروژه خطرناک را در قبال پاک شدن پرونده تبه کارانه خودش قبول میکند ، چرا سایر اعضای تیم با او همکاری کردند ؟ در واقع سئوال اینستکه چرا دیگران باید وارد یک چنین ماجرایی بشوند؟
قسمتهای اغراق آمیزی دیگری هم وجود دارند که شاخصه فیلمهای آمریکایی امروزی است …. آنطور که در اول فیلم در یک گفتگو مطرح شده بود ، یک دقیقه در خواب بودن معادل یک ساعت زمان عادی میگذرد. یعنی نسبت یک به شصت . در اواخرف فیلم و در صحنه ایی که اتوموبیل ون  از روی پل به رودخانه میفتد( و همه در داخل اتومبیل به جز راننده آن در خواب هستند) ، حدود یک ساعت ماجرا در عالم رویا میگذرد در حالیکه سقوط یک ماشین به داخل آب دو ثانیه بیشتر طول نمی کشد( حدود دو دقیقه در عالم خواب) .
خلاصه بدجوری گیر دادم !!! اما در مجموع فیلم قشنگی است .. من تماشا کردنش را توصیه میکنم…

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.